خرید بک لینک
دیدار معنوی مثنوی در سوگِ سهراب (بخش چهارم)(بازی آسمان)سهراب یکراست نزدیک چادر کی کاووس رسید و هماوردی طلبید. در نبردهای باستانی رسمجوانمردی چنین بود که اگر پهلوانی یک تنه بر سپاه دشمن می زد و حریف می خواست، تمام لشکر یکباره بر سرش نمی ریخت؛ بلکه پهلوانی به نیابت از فرماندهانِ سپاه برای نبرد با اوپیش می رفت. نخست رجز می خواندند و بعد نبرد تن به تن شروع می شد. لشکرِ منسوب بهپهلوان مغلوب، به فرمانِ سران یا شکست را می پذیرفت، و یا به خونخواهی بر می خاست.(برگزیدهٔ ابیات )چنین گفت با شاه؛ آزاد مردکه: « چونست کارت به دشتِ نبرد؟چرا کرده ای نام کاووس کی؟که در جنگ نه تاو داری نه پیتنت را بر این نیزه بریان کنم ستاره بدین کار گریان کنم » ... همی گفت و می بود جوشان بسیاز ایران ندادند پاسخ کسی خروشان بیامد به پرده سرای به نیزه در آورد بالا ز جای ...غمی* گشت کاووس و آواز داد: «کزین نامدارانِ فرّخ نژاد یکی نزدِ رستم برید آگهیکزین تُرک شد مغزِ گردان تهَی» ..* غمی شدن، در اینجا به معنی به ستوه آمدن و ترسیدن رستم به رزم و پاسخ به میدان در آمد. سهراب همان یلِ بلند بالایی را دید که در خیمهٔ سبزرنگ بر تخت نشسته بود. پهلوانی سالخورده و قوی ساق بود که می توانست به جای پدرش باشد. ابتدا با وی از درِ دوستی بر آمد. رستم به سهراب می گوید: (برگزیدهٔ ابیات)چو سهراب را دید با یال و شاخ بَرَش چون بر ِ سامِ جنگی، فراخبدو گفت: « از ایدر به یک سو شویم به آوردگه هر دو همرو شویم»...بمالید سهراب کف را به کفبه آوردگه رفت از پیشِ صفبه رستم چنین گفت:« کاندر گذشت ز من جنگ و پیگار سوی تو گشت به آوردگه بر؛ تو را جای نیست تو را خود به یک مشتِ من پای نیستبه بالا بلندی و با کتف و یالستم یافت بالت ز بسیار سال » .. رستم را

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاده تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 13:29

دیدار معنوی مثنویدر سوگِ سهراب (بخش پنجم)(نخستین نبرد)(برگزیده ابیات )یکی تنگ میدان فرو ساختند به کوتاه نیزه، همی بافتند*به شمشیرِ هندی بر آویختند همی زآهن آتش فرو ریختند گرفتند زآن پس عمودِ* گرانغمی* گشت بازوی کُند آوران*تن از خَوی* پر آب و همه کام خاکزبان گشته از تشنگی چاک چاکیک از یکدگر ایستادند دورپُر از درد باب و پُر از رنج پور ...*نیزه بافتن؛ نیزه پیچاندن،« عبارت از آنست که نیزه بازان پیش از ارادهٔ جنگ، نیزه بازیکنند و دست و پا را گرم سازند.» (از آنندراج) به نقل از لغتنامه دهخدا) ــ *عمود؛ گرزغمی گشتن؛ سست شدن، خسته شدن ـ* کُندآور؛ گُندآور، دانا و پهلوان ـ*خَوی؛عرق. آنگاه فردوسی با غم و درد، از کار جهان و بازی تقدیر می نالد: جهانا !* شگفتی ز کردارِ توست هم از تو شکسته؛ هم از تو دُرُست ازین دو ؛ یکی را نجنبید مهرخرد* دور بُد، مهر ننمود چهر همی بچّه را باز داند ستورچه ماهی به دریا، چه در دشت گورنداند همی مردم* از رنج و آزیکی دشمنی را ز فرزند باز ...* جهان؛ گیتی، مجموعهٔ زمین و آسمانها و اختران. درحکمت باستانی، چنین می اندیشیدندکه خداوند، سرشت و سرنوشت موجودات زمینی ــ از جمله آدمی ــ را به جهان و گردشافلاک و دورِ زمانه واگذار کرده است. بنا بر این اگر حکمی ظالمانه بر کسی برود، مسئولِآن خداوند نیست بلکه « گردون» است. پس اعتراض را بر«جهان» می کردند تا نزد جهانداربه کفرگویی متهم نگردند . در ابیات بالا نیز فردوسی «جهان» را مقصِّر این بدبختی می داند. می فرماید حیواناتِ بی عقل هم از روی غریزه فرزند خود را به جا می آورند؛ آخرآدمی چه آفریده ای ست که بر شعور و عقل خود می بالد؛ ولی وقتی حرص بر وی غلبه کند؛ بصیرتاو کور می گردد. سهرابِ جوان را سودای نام آوری و رستم پیر را ترسِ از دست

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاده تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 13:29

دیدار معنوی مثنوی در سوگِ سهراب (بخش جهارم)(بازی آسمان)سهراب یکراست نزدیک چادر کی کاووس رسید و هماوردی طلبید. در نبردهای باستانی رسمجوانمردی چنین بود که اگر پهلوانی یک تنه بر سپاه دشمن می زد و حریف می خواست، تمام لشکر یکباره بر سرش نمی ریخت؛ بلکه پهلوانی به نیابت از فرماندهانِ سپاه برای نبرد با اوپیش می رفت. نخست رجز می خواندند و بعد نبرد تن به تن شروع می شد. لشکرِ منسوب بهپهلوان مغلوب، به فرمانِ سران یا شکست را می پذیرفت، و یا به خونخواهی بر می خاست.(برگزیدهٔ ابیات )چنین گفت با شاه؛ آزاد مردکه: « چونست کارت به دشتِ نبرد؟چرا کرده ای نام کاووس کی؟که در جنگ نه تاو داری نه پیتنت را بر این نیزه بریان کنم ستاره بدین کار گریان کنم » ... همی گفت و می بود جوشان بسیاز ایران ندادند پاسخ کسی خروشان بیامد به پرده سرای به نیزه در آورد بالا ز جای ...غمی* گشت کاووس و آواز داد: «کزین نامدارانِ فرّخ نژاد یکی نزدِ رستم برید آگهیکزین تُرک شد مغزِ گردان تهَی» ..* غمی شدن، در اینجا به معنی به ستوه آمدن و ترسیدن رستم به رزم و پاسخ به میدان در آمد. سهراب همان یلِ بلند بالایی را دید که در خیمهٔ سبزرنگ بر تخت نشسته بود. پهلوانی سالخورده و قوی ساق بود که می توانست به جای پدرش باشد. ابتدا با وی از درِ دوستی بر آمد. رستم به سهراب می گوید: (برگزیدهٔ ابیات)چو سهراب را دید با یال و شاخ بَرَش چون بر ِ سامِ جنگی، فراخبدو گفت: « از ایدر به یک سو شویم به آوردگه هر دو همرو شویم»...بمالید سهراب کف را به کفبه آوردگه رفت از پیشِ صفبه رستم چنین گفت:« کاندر گذشت ز من جنگ و پیگار سوی تو گشت به آوردگه بر؛ تو را جای نیست تو را خود به یک مشتِ من پای نیستبه بالا بلندی و با کتف و یالستم یافت بالت ز بسیار سال » .. رستم را

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاده تاريخ: يکشنبه 10 تير 1403 ساعت: 16:15

صفحه بندی